داستان آرش کمانگیر به مناسبت 13 تیر جشن تیرگان

تیشتر فرشته رحمت و باران و اپوش دیو دیو خشکسالی ، از جمله داستان های کهن ایرانی است که به مناسبت پیروزی تیشتر ایرانیان باستان جشن تیرگان را در 13 تیرماه برگزار می کردند همچنین داستانی دیگر که در این ماه برای کودکان مطرح می شود داستان آرش کماندار است .

آرش کماندار از اسطوره‌های ایرانی است، او پس از پایان جنگ ایران و توران به عنوان کماندار انتخاب شد تا مرز ایران را تعیین کند. او به بالای کوه دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند. آرش برای انجام این کار از تمام وجود مایه می‌گذارد و برای همین هم پس از این تیراندازی از خستگی جان می‌دهد. او نماد جان‌فشانی در راه وطن است

در ادامه این پست شما داستان آرش کماندار به زبانی ساده آماده است ، مادران عزیز می توانند به مناسبت جشن تیرگان این داستان را برای کودکان خود تعریف کنند 

قصه آرش کمانگیر

قصه آرش کمانگیر درباره جنگ بین ایران و تورانیان است که در این جنگ تعدادی از تیراندازهای ایرانی کشته شدند و کشور ما توسط دشمنان فتح شد و در این بین آرش داوطلب شد تا برای تعیین مرز ایران و تورانی ها تیری را پرتاب کند و او به بلندترین نقطه کوه البرز رفت و با همه توان خود تیری را پرتاب کرد. در ادامه جزئیات قصه آرش کمانگیر را گردآوری کرده ایم که امیدواریم این قصه مورد توجه بچه های دوست داشتنی قرار بگیرد.

قصه آرش کمانگیر

یکی بود یکی نبود افراسیاب پادشاه تورانیان به ایران حمله کرده بود. ایرانیان همه ناراحت و غمگین بودند. افراسیاب در تخت شاهی اش نشسته بود که یکی از خدمتکارنش آمد و به افراسیاب گفت من فکری دارم تا مرز ایران و توران مشخص شود : یکی از ایرانیان تیری پرتاب می کند تیر هرجا که نشست آنجا مرز ایران و توران خواهد شد و ایران کشوری کوچک خواهد شد مگر یک تیر تا کجا خواهد افتاد ؟ افراسیاب این پیشنهاد را پذیرفت. وقتی این خبر به گوش ایرانیان رسید همه در غم و اندوه فرو رفتند.

داستان زیبا آرش کمانگیر

« آخرین فرمان ،آخرین تحقیر ،…
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید ،
خانه هامان تنگ ،
آرزومان کور…
ور بپرد دور ،
تا کجا؟… تا چند؟…
آه… کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟…»

داستان زیبا شاهنامه

هیچ کس حاضر به این کار نبود تا اینکه … پهلوانی بزرگ به نام آرش حاضر به این کار شد و گفت من این تیر را به پرواز در می آورم . رو به مردم کرد و گفت:«ای مردم من هیچ بیماری و مشکلی ندارم ولی من بعد از پرواز این تیر جانم را از دست خواهم داد زیرا چاره این کار زور و پهلوانی نیست.
جان من با این تیر می رود تا این تیر به این زودی ها از پرواز ننشیند. بعد سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت :
« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.»
من به صبح راستین قسم می خورم … به آفتاب قسم می خورم …. که جان خودم را در تیر کنم.
دیگر همه ساکت شدند. نفس هایشان را در سینه حبس کردند. کودکان بر بام بودند. دختران در کنار روزن نشسته بودند و گردنبند هایشان را در مشت فشار می دادند. مادران غمگین کنار در ایستاده بودند آرش به سوی کوه دماوند قدم برداشت و دشمنان همان طور که به او می خندیدند راه باز کردند و آرش به قله رسید. چند نفر از کوه البرز بالا رفتند و پیکر بی جان آرش را آوردند.

داستان زیبا و جالب آرش کمان گیر

« آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساقگردویی فرودیدند
و آنجا را از آن پس مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.

آرش کمانگیر

در این مطلب داستان آرش کمانگیر با بیانی ساده و دلنشین را در اختیار کودکان عزیز قرار دادیم که امیدواریم این قصه زیبا مورد توجه آن ها قرار بگیرد.

منبع : آرگا

 

گل بنفشه هدیه دهیم.

گل بنقشه نماد جشن تیرگان است، اما با توجه به شرایط آب و هوایی چون ممکن است دسترسی به گل بنفشه در تابستان برای همه مقدور نباشد برای همین می‌توان در آخر جشن به تناسب شرایطی که وجود دارد یک  کارت پستال با بنفشه‌های کاغذی یا چند شاخه گل پارچه‌ای درست کنیم و به عنوان یادگاری به بچه‌ها هدیه بدهیم.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.